شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مهدی حمیدی شیرازی» ثبت شده است

من آن آسمانی سروش خدایم

 که فخری به حوا و آدم ندارم


مسیحای مریم شناسد به معجز

 کمی از مسیحای مریم ندارم


سخندان شناسد که من اوستادم

 که استادی کس مسلم ندارم

 
به سحر سخن راه اعجاز پویم

 بسی گویم و ژاژ و درهم ندارم

 
به هر سبک و هر بحر و هر شیوه گفتم

 که دانند همتا و همدم ندارم


همه شاهکار است گفتارهایم

 به اندیشه و لفظ ماتم ندارم

 
سخن هر چه گفتم همه نغز گفتم

 شکرهای آلوده با سم ندارم

 

مهدی حمیدی شیرازی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۱۱:۱۱
ad min

از غمی می سوزم و ناچار سوزد از غمی

هر که را رنج درازی مانده و عمر کمی


دل که از بیم فنا چون بحر پروایی نداشت

دم به دم بر خویش می لرزد کنون چون شبنمی


گاه گویم زندگانی چیست ؟عین سوختن

تا نمیرد شمع ،از سوزش نیاساید دمی


چشم بینا نیست مردم را و این بهتر که نیست

ورنه هر گهواره ­ای گوریست ،هر عیشی غمی

 

ای عزیز ! ای محرم جان ! با که گویم راز دل ؟

باز نتوان گفت هر رازی به هر نامحرمی

 

درد بی درمان من ای کاش تنها مرگ بود

ای بسا دردا که پیشش مرگ باشد مرهمی

 

خالق شیطان و گندم شادی مردم نخواست

عالمی غم ساخت پیش از آن که سازد آدمی

 

گر ز چشم من به هستی بنگری،بینی مدام

خواب شوم ناگواری،عیش تلخ درهمی

 

ور بجویی از زبان کِلک من معنای عمر

درد جانسوز فریبایی، بلای مبهمی


وآن بهشت و دوزخ یزدان که از آن وعده هاست

­با تو بنشستن زمانی، بی تو بنشستن دمی

 

مهدی حمیدی شیرازی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۱۱:۱۰
ad min

از برون آمد صدای باغبان      

گفت کو ارباب؟ کارش داشتم


از درون گفتم که اینجایم، بگو      

گفت هر جا هرچه باید کاشتم


گفتم آخر بود در گل های تو       

ناز دلخواهی که گـفتم داشتی؟


گفت در وا کن بیا بیرون ببین       

هرگز این گل‌ها که کِشتم کاشتی؟

 

رفتم و دیدم که سِـحر باغبان       

مـعنی نـاسازگاری  سوخته


آتشی از شمعدانی‌های سرخ       

در حریر  سبزه‌ ها  افروخته

 

جعد شـبنم دار سنبل خورده تاب       

در هوا پاشیده مشک و زعفـران


چشم  مست نرگس بیدادگر       

بازگشته  تازه  از خواب گران

 

و آن بنفشه زرد و مشکین و کبود       

غرق گل چسبیده  در آغوش هم


تا جَهَد از محبس شمشاد ها       

رفته  بالا  از سر و از دوش هم

 

زیر تار گیسوی افشان بید       

سوسن و مینا و ناز افتاده است


هر زمان در سینه‌ی گلهای سرخ       

برگ لرزان چناران برده  ادست

 

لحظه ‌ای در هر گلی کردم نگاه      

 زیر لب گفتم که پس آن ناز کو؟


باغبان بر شاخه‌ای انگشت زد 

یعنی این ناز است، چشم باز کو؟

 

گفتم  این  را  دیده  بودم  پیش از این 

این کجا ناز است؟ ایـن نـاز شماست


خشمگین شد گفت جز یک ناز نیست 

یا  اگر باشد به  شیراز شماست

 

بـاغبان گر این سخن بی طعنه گفت 

راستی را چـشم جانش باز بود


کان گل نازی که دلخواه من است 

یک گل ناز است و در شیراز بود

 

 

مهدی حمیدی شیرازی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۱۱:۰۸
ad min