شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

از غمی می سوزم و ناچار سوزد از غمی

هر که را رنج درازی مانده و عمر کمی


دل که از بیم فنا چون بحر پروایی نداشت

دم به دم بر خویش می لرزد کنون چون شبنمی


گاه گویم زندگانی چیست ؟عین سوختن

تا نمیرد شمع ،از سوزش نیاساید دمی


چشم بینا نیست مردم را و این بهتر که نیست

ورنه هر گهواره ­ای گوریست ،هر عیشی غمی

 

ای عزیز ! ای محرم جان ! با که گویم راز دل ؟

باز نتوان گفت هر رازی به هر نامحرمی

 

درد بی درمان من ای کاش تنها مرگ بود

ای بسا دردا که پیشش مرگ باشد مرهمی

 

خالق شیطان و گندم شادی مردم نخواست

عالمی غم ساخت پیش از آن که سازد آدمی

 

گر ز چشم من به هستی بنگری،بینی مدام

خواب شوم ناگواری،عیش تلخ درهمی

 

ور بجویی از زبان کِلک من معنای عمر

درد جانسوز فریبایی، بلای مبهمی


وآن بهشت و دوزخ یزدان که از آن وعده هاست

­با تو بنشستن زمانی، بی تو بنشستن دمی

 

مهدی حمیدی شیرازی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی