شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار

مجید معارف وند,شعرمجید معارف وند ,مجید معارف وند






دارد به نیم می رسد این شب، کجاست پس؟

جان در پیِ درآمدن این لب کجاست پس؟

 

سرمایِ دی گرفته تن و خانه یِ مرا

خشکم زده است، شعله ای از تب کجاست پس؟

 

من گشته ام تمامِ جهان را و راه ها

بن بست بوده اند مرتّب، کجاست پس؟

 

کهنه کتابِ زندگی ام شد ورق ورق

یک لب برایِ خواندنِ مطلب، کجاست پس؟

 

از استخوان دوباره تراشیده ام قلم

خون در رگم که نیست، مرکّب کجاست پس؟

 

راهِ مرا به چوبِ فلک کرده ای عوض

برگشته ام به حلقه یِ مکتب، کجاست پس؟

 

یک چایِ تلخِ عاشقیِ تازه رویِ میز

شیرین شوکرانِ لبالب کجاست پس؟

 

جز عشق نیست در وصیت نامه ام، فقط...

نه! بگذریم، پیکِ مقرّب کجاست پس؟



من گوش بوده ام همه تن خنده را ولی

یک شانه وقفِ گریه مخاطب کجاست پس؟

 

 

مجید معارف وند




برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار

مجید معارف وند,شعرمجید معارف وند ,مجید معارف وند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۴۲
ad min

برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار شهسواران احمدی,شعر شهسواران احمدی, شهسواران احمدی




من زنی حرمسرایی ام  چند قرن پیش مرده ام

دختران من کنیز تو مادری فریب خورده ام

سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند

تازیانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام

جنگ طعم تلخ زندگیست  زن غنیمتی همیشگی

پیرهن به پیرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام

مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده

رنج را به من سپرده ای  ظلم را به تو سپرده ام

تذکره به تذکره بمان تو نمرده ای نفس بکش

من زنی حرمسرایی ام  چند قرن پیش مرده ام

 

شیما شهسواران احمدی



برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار شهسواران احمدی,شعر شهسواران احمدی, شهسواران احمدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۳۸
ad min

برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار
شهاب گودرزی,اشعارشهاب گودرزی,شهاب گودرزی




شعرهایی از نزار قبانی، ترجمه شهاب گودرزی
 

*کتاب دستان تو*

کتاب دستان تو امپراتور کتابهاست
با شعرهایی آراسته به طلا
ومتن هایی با تار وپود زر
با رودخانه های شراب
و رود ترانه و طرب!
دستانت بستری از پر
که هنگام غلبه ی خستگی
برآن پلک می بندم.
دستانت ، ذات شعرند در فرم و معنا
بی دستانت
نه شعر بود ،نه نثر
نه چیزی که به آن ادبیات می گویند !
*نزار قبانی
ترجمه : شهاب گودرزی

*سکوت *

آیا عاشقانه هایم را
هنگامی که سکوت کرده ام
می شنوی ؟!
سکوت ،بانوی من
بهترین سلاح من است
هنگامی که نزد منی بهتر است سکوت کنی
سکوت رساتر از هرصدایی است
و بهتر از هر زمزمه ای !
*نزار قبانی
ترجمه : شهاب گودرزی

*آتش بس *

در شعر
چیزی با نام آتش بس وجود ندارد
مرخصی تابستانی وجود ندارد
مرخصی استعلاجی وجود ندارد
مرخصی اداری وجود ندارد
باید در معرکه حاضر باشی
تا آخرین قطره از خونت
یا آن که جا بزنی و از بازی بیرون بروی !
*نزار قبانی
ترجمه : شهاب گودرزی


از مجموعه در دست چاپ : زنی در من قدم می زند !


گزیده ای از شعرهای چاپ نشده ی نزار قبانی
ترجمه یدالله گودرزی (شهاب)




برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار
شهاب گودرزی,اشعارشهاب گودرزی,شهاب گودرزی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۳۶
ad min

برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار
سیمین بهبهانی,شعرسیمین بهبهانی,سیمین بهبهانی





خرمن زلف من کجا ؟ شاخه یاسمن کجا ؟

قهر ز من چه می کنی ٬ بهر تو همچو من کجا ؟

صحبت باغ را مکن پیش بهشت روی من

سبزه ی عارضم کجا ؟ خرّمی چمن کجا ؟

لاله و من چه نسبتی ؟ ساغر او ز می تهی

ساق فریب زن کجا ؟ ساقی سیمتن کجا ؟

غنچه دهان بسته یی ٬ پیش لب شکفته ام

گرمی بوسه ام کجا ؟ سردی آن دهن کجا ؟

نرگس و دیدگان من ؟ وای از این ستمگری

در نگهم ترانه ها ٬ در نگهش سخن کجا ؟

بر سر و سینه ام مکش دست که خسته می شود!

نرمی پیکرم کجا ؟ خرمن نسترن کجا ؟

این همه هیچ ٬ بهر تو ٬ یار ز خود گذشته یی

دوستی ِ تو خواسته ٬ دشمن خویشتن کجا؟

می روی و خطاست این ٬ شیوه ی نابجاست این

قهر ز من چه می کنی ؟ بهر تو همچو من کجا ؟




برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار
سیمین بهبهانی,شعرسیمین بهبهانی,سیمین بهبهانی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۳۳
ad min

برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار
شهراد میدری,شعرشهراد میدری,شهراد میدری




بی شرف! اینهمه زیبا شدنت کافی نیست؟

در دل  هر غزلــی جا شدنت  کافی نیست؟

آینــــه  آینــــه  تالار ِ  فریبایــــی ِ  توست

هر طرف محو ِ تماشا شدنت کافی نیست؟

اینهمه سیب نچین حضرت ِ خاتون ِ شگفت!

نقش ِ تکــــراری ِ حوا شدنت کافی نیست؟

هر کـــه یک بار تو را دیده شده مجنونت

رحم کن بانو ! لیلا شدنت کافی نیست؟

گفتـــه  بودند  پرینـــــاز ،  نگفتند  اینقــــــــدر

مایه ی ِ رشک ِ پری ها شدنت کافی نیست؟

لعنتی! ماه نشو ، این همه شب قصه نگو

شهرزاد ِ شب ِ یلدا شدنت کافی نیست؟

ملکه! این همه سرباز ِ عسل ریز بس است

شهد ِ کندوی ِ غزلها شدنت کافی نیست؟

آی پروانـــه ترین  پیــرهن  ابریشـــم ِ رقص!

دشت تا دشت شکوفا شدنت کافی نیست؟

موشرابی ِ لب انگــوری ِ چشـــم الکل ِ مست!

پیک ِ هر بی سر و بی پا شدنت کافی نیست؟

دست بردار  از این دلبری ات  یعنـــی چه

هر طرف ورد ِ زبانها شدنت کافی نیست؟

من کــه هر ثانیه ای بی تو برایم قرنی ست

در دلی تنگ چنین جا شدنت کافی نیست؟

خسته ام می روم از بندر ، توفانی کاشحذف لینک

مرد ِ آواره ی ِ دریا شدنت کافی نیست؟

شهراد میدری




برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار
شهراد میدری,شعرشهراد میدری,شهراد میدری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۳۱
ad min

برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار
امیر توانا املشی,شعرامیر توانا املشی,امیر توانا املشی




رقص باید که عجین با دف و سرنا بشود

باده خــوب است بـــه اندازه مهیا بشود

داده ام دخترکان سیب بریزند به حوض

گفته ام تا همـه جــا هلهله برپا بشود

شاعران با غزل نیمه تمام آمده اند

دامنت را بتکان قافیــــه پیدا بشود

روسری سر کن و نگذار میان من و باد

سر آشفتگی مـــوی تـــو دعـــوا بشود

هیچکس راهی میخانه نخواهد شد اگر

راز سکر آور چشمـــان تـــو افشا بشود

بلخ تا قونیه از چلچله پر خواهد شد

قدر یک ثانیه آغوشت اگـــر وا بشود

حیف ! یک کـــوه مذابی و کماکان باید

عشوه هایت فقط از دور تماشا بشود

 

امیر توانا املشی




برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار
امیر توانا املشی,شعرامیر توانا املشی,امیر توانا املشی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۹
ad min

برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار

امیر توانا املشی,شعرامیر توانا املشی

,امیر توانا املشی





دلخوشم  با نظم ِ  گیسویت  ،  پریشانی چرا ؟!

من که مستم با نسیمی ، عطر افشانی چرا ؟!

آینه در آینه ، امشب کـــه مبهوت تو ام

ماه را آورده ای بر چین پیشانی چرا !؟

گاه می خندی و گاهی اشک در می آوری

آه!... عادت کرده ای من  را  برنجانی چرا ؟

بی  تو  هی  دور  و برم  ساز  مخالف  می زنند

مثل هر روزت ، قناری جان !  نمی خوانی  چرا؟

با وجود سرگرانی های مردم می زنی،

بر بساط عاشقیمان چـوب ارزانی چرا؟

جای هیزم خاطرات کهنه مان را یک به یک

در دل شومینه  میخواهی بسوزانی چرا ؟

آخرش می میرم و یک روز می فهمی کسی،

مثل من عاشق نخواهد شد ، پشیمانی چرا؟!

در کنار  من  ولـــی  همواره  فکر ِ رفتنی

تازه پیشم آمدی ، قدری نمی مانی چرا ؟

 

امیر توانا املشی




برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار

امیر توانا املشی,شعرامیر توانا املشی

,امیر توانا املشی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۷
ad min

برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار
ناصر ندیمی,شعرناصر ندیمی,ناصر ندیمی




باید این شعر دستتان برسد

تا من از راه مـی رسم بعدا"

در تنم رخنه کرده ای بی هیچ

در سَرَم چرخ می زنی ای زن!

در تنـم رخنه کرده ای بدجور

مثل مستی، که در تنِ خیام

مثل شمسِ نشسته در رومی

مثل  خرقانِ  بــر  سَر ِ بسطام

در سَرم چرخ زد صدایت تلخ

مثل گلپونه هـای بسطامی

مثل بَم، لرزه در تنم افتاد

من فرو  ریختم بـه آرامی

فکر کردم ، نیـــاز دارم کـــه:

اَمن ِ آغوشِ شاعری باشی

مثل تنبـــورِ دستِ گَهـــواره

یا که شهرام ناظری باشی!

تو ولی هیچکس نبودی زن

یک زنِ ایده آلِ کافه نشین

یک  زنِ  مَرد  را  بغـــل کـــــرده

شکلِ یک زن، که در معابد چین!

مثل اسپانیا  پُـــر  از  کولی

قدر دلشوره در دلِ سیسیل

مثل اهرام مفتخر ؛ در مصــر

مثل زن های سبزه ی برزیل

معتبر ،  مثل ِ شهر واتیکان

یا که نه؛چاهِ جمکران در قم

اینچنینی برای من ای زن

مثل یک پاپ معتبـر در رُم

ماه سپتامبر، تووی شهریور

شک ندارم خلیـــج ِ بنگالـی

شکل یک زن؛که دزد هم باشد

در  دلِ  آب هـای  سومالـــــی

گیجِ پسکوچه های بمبئی ام

هند، باران موسمی، مذهب

گاوهــــای  کلافـــه  در  شاعــــر

سَر به گَنگِ تو می زنم هر شب

ترس و شبلرزه های مالاگا

رَد شدن زیر سایه ی انگور

اینچنینی برای من ای زن

خوابی آرام تووی سنگاپور

کـــوهِ آتشفشان کـــه در ژاپن

یا که رقصی عجیب در فیجی

تو، بدن لرزه های بعد از...هیچ

بی تـــــو درگیر ِ مرگ ِ تدریجی

باکـــره مثل حضرت ِ مریـــم

یا زنی هرزه تووی شهر پکن

دست خورده/نخورده/...شکی نیست

من  بـه  تـــو  دست  می زنم  حتما"

مرد شاعـــر چقدر می خواهد

دست در دست کعبه قر بدهد

فاصله؛ چند دکمه/ پیراهن

پیرهن را به شعر جِر بدهد

تُرکِ شیراز ،گیجِ قونیه

پا بــه پایم بچرخ مولانا

گونلریم ده قالیب بویوک نیسگیل

باشیما ال چکیرسن آی آنا؟!

روی یک صندلی؛

وَ در اتوبوس

من،اتوبان

به مقصدِ تهران

خواب راننده با تنِ جاده

من به تو فکر می کنم؛

پایان.

 

از : ناصر ندیمی




برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار
ناصر ندیمی,شعرناصر ندیمی,ناصر ندیمی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۵
ad min

برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار

امین شفیعی,شعرامین شفیعی,امین شفیعی




آخر قصه بود یا وسطش

که نگاه تو ریخت توی دلم

که تو از قاب آمدی بیرون

سر نهادی درست روی دلم

 

 

که فرو ماند قصر رویاهام

که تو را شعرهام باور کرد

که سرم گرم قتل بالش بود

که اتاقم تو را پُر از پَر کرد

 

 

آخرش بود یا سرآغازش

که نگاه مرا به تن کردی

پری خفته ای شدی که دو بال

از پَر پِلک من در آوردی

 

 

که نگاهت زره شد و من را

روی اسبی سپید جولان داد

اژدهایی پلید را کشتم

از نوک قلعه کردمت آزاد

 

 

و تو از قاب آمدی بیرون

قصه ات توی زندگیم افتاد

مثل روزی که وزن شعر آمد

و به افکارم استقامت داد

 

 

مثل وقتی که رنگ زندگیم

بر تن کاغذی سفید نشست

رد اشک سیاه بغضی بود

که در اشعار دفترم نشکست

 

 

پر تر از رودخانه در قحطی

خانه ام توی سیل گم شده بود

عشق، خورشید ابر های سیاه

پر تر از جنگلی سراسر دود

 

 

زندگی مثل موش کوری که

یال و کوپال شیر را بدرد

من شکوه عقاب مغروری

که نمی خواهد از خودش بپرد

 

 

سن من در سخاوت تقویم

پارادکسی شبیه پوچی بود

زرد می ریخت سبز کامی هام

شاید آن روز وقت کوچی بود

 

 که تمام پیامبر ها را

تا عروجی پر از خدا می کرد

جبرئیلِ امین نگاه تو بود

که برایم بُراق می آورد

 

 

و تو را ریختند توی دلم

 وحی با طعم تین و الزیتون

من بلاد امین عشق شدم

تا تو از قاب آمدی بیرون



امین شفیعی




برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار

امین شفیعی,شعرامین شفیعی,امین شفیعی



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۳
ad min

برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار
رامین ملزم,شعررامین ملزم,رامین ملزم




ﺍﻣﺸﺐ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ

ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﺟﺴﻢ ﻭ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺗﮑـــﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ نشئه ﺷﻮﻡ ﻏﺮﻕ ﺧﻮﺩ ﺷﻮﻡ

ﺍﯾـــــﻦ ﺷﯿﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﻟﻌﻨﺘـــﯽ ﺍﺻﻠﻦ ﺗﻮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺩ

ﻣﻔﻬـــﻮﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺗــــﻮ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺩﯾـــﺮ ﻫﺎ

ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺏ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ

ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺩﺭﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ

ﺩﯾﮕــﺮ ﺑــﻪ ﺯﯾـﺮ ﻋﮑﺲ ﺗﻮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺟﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ

ﺁﯾﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﺍﺵ

ﺩﺭ ﻋﺸﻖ،ﺩﺭ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺗﻮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ؟

ﻫﺮ ﺩﻭ ﭼــﻪ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ

ﺑﺮ ﺗﻮ ﺷﺮﺍﺏ ﻭﺻﻞ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺷﻮﮐﺮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺩ

 

رامین ملزم




برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار
رامین ملزم,شعررامین ملزم,رامین ملزم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۱
ad min