شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بهترین شعرها» ثبت شده است

هی دبه در می آوری انگور می ریزی

هی شور در چنگ و نی و تنبور می ریزی

 

صد جام می بخشی به هر بیگانه ای اما

با بی وفایی سهم من را دور می ریزی

 

بگذار اسپندت کنم از بس که زیبایی

در چشم ملت چیزهای شور می ریزی

 

فرامرز عرب عامری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۸:۲۷
ad min

شب است و در سکوت خانه فکر تازه ای دارم:

بریزم هرچه دارم پیش روی دست و دل بازت!

 

بیا افشا کنیم احساس مان را چون که می ترسم-

"برادر خوانده" هایم پرده بردارند از رازت...

 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۸:۲۲
ad min

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری

بــه دورتر برسانی ــ بـــه دورتر ببری

تمـــام بـــود ونبـــود مرا در ایــن دنیــا

که تا ابد چمدانی ست مختصر ببری

و من تمـــام خودم را مسافرت بشوم

تو هم مرا به جهان های تازه تر ببری

سپس نسیم شوی تو و بعد از آن یوسف ...!

کـــه پیرهن بشوم تــــا مرا خبــــر ببـــری

مرا به خواب مه آلود ابرهای جهان

بــه خواب های درختانِِِِ بارور ببری

و بعد نامه شوم من ... چه خوب بود مرا

خودت اگــر بنویسی ــ خودت اگـــر ببری

عجیب نیست که هیزم شکن بیاشوبد

درخت اگر که تـو باشی دل از تبر ببری

دوبـــاره زوزه ی بــاد و شکستن جــــاده

چه می شود که مرا با خودت سفر ببری

 

پیمان سلیمانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۸:۲۰
ad min

 

جام ملائک در شب خلقت به هم خورد

ابلیس سرگرم ریاضت بــود، کـــم خورد

دور  خـدا  آن  شب  ملائک حلـــقه  بستند

او چار قل خواند و سپس انسان رقم خورد

در خــاطراتش مـــادرم حــــوا نـــوشته

دستی میان گیسوانم پیچ و خم خورد

حوا کـــه سیب ... آدم فریب و آسمـــان مهر

درها به هم، جبریل غم، شیطان قسم خورد

همزاد من از انگبین اصفهان و

همزاد تو نارنج از باغ ارم خورد

وقتـــی بــــه دنیــــا آمدم شاعـــر نبودم

یک سنگ از غیب آمد و توی سرم خورد

نام تــــو از آن پس درون شـــعر آمد

نام من از دنیای عاقل ها قلم خورد

 

محمد حسین ملکیان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۷:۰۳
ad min

فردا که ناگهان


چشمان بسته، باز و نظرباز


می شوند


بر بال خاطرات نبینیم بار شرم


این هدیه نیست در خورچشمان آسمان.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۳:۳۰
ad min

 

همراه و هم قبیله ی باد خزان شدیم 

بر ما چه رفته است که نامهربان شدیم؟

 

بر ما چه رفته است که در ختم دوستان

هی هی کنان به هیات شادی دوان شدیم

 

بر ما چه رفته است که از هم بریده ایم؟

بر ما چه رفته است که بی ساربان شدیم؟

 

دنیا به جز فریب چه دارد؟ دریغ! هیچ

تیری زده ست بی هدف و ما نشان شدیم

 

هر جا که میرویم دریغی نشسته است

امید و عشق را به خدا قصه خوان شدیم

 

گفتید روشنیم و جوانیم و سربلند 

گفتم که پیر و خسته دل و ناتوان شدیم

 

بر باد داده ایم شکوه گذشته را 

دیگر چه جای قصه که بی خانمان شدیم

 

جویا معروفی

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۱۱:۱۶
ad min

وقتی که روزگار ازل آفریده شد

دنیا به افتخار غـــزل آفریده شد

تا استعاره ای شود از چشم هایتان

کندوی بـــی زوال عسل آفریده شد

منسوب کرد ماه خودش را به چهره ات

یک صنعت جدید: مثــل آفــــــریده شد

اسم بلند کیست کــه بعد از طلوع آن

خورشید سر کشید و بدل آفریده شد

تو در میان نشستی و دنیا بــه گــرد تو

یک حلقه زد به انس و زحل آفریده شد

گل راضی است پیش شکوه بهار تو

راضی به این کــه حداقل آفریده شد

حالا بــه افتخــار خودم دست می زنم

حالا که شب رسید و غزل آفریده شد

 

ابراهیم واشقانی فراهانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۱۰:۴۰
ad min

در ازل بود که خون از جگرم کام گرفت

بارش ابر ز چشم ترم الهام گرفت

 

آه از ناحیه ی حنجر من پیدا شد

نوح از نوحه ی من بود چنین نام گرفت

 

روزگاری است فقط خواب و خوراکم گریه است

سر و سامان مرا بازی ایام گرفت

 

هرگز ای کاش نمی زاد مرا مادر من

بسکه اندوه و مصیبت به پر و پام گرفت

 

سی چهل سال دلم سوخت...دلم سوخت...ولی

خبر حرمله آمد کمی آرام گرفت

 

کربلا – عمه ی من گفت – فقط زیبایی است

دل ما بیشتر از غائله ی شام گرفت

 

آی مردم بنویسید به تاریخ دمشق

زهر...نه ، جان مرا سنگ لب بام گرفت

 

پشت دروازه ی ساعات مرا دار زدند

و یهودی به سرم چوبه ی اعدام گرفت

 

چشمش افتاد به ما پیرزنی ، از حرصش

کاروان را وسط کوچه به دشنام گرفت

 

پنجه ای که به سر و روی حسین چنگ کشید

موی ناموس مرا در ملأ عام گرفت

 

خواهرم در وسط هلهله ها گیر افتاد

آن قدر همهمه کردند که سرسام گرفت

 

گوشواره ، زر و خلخال ، لباس ، انگشتر

هر کسی سهمیه ای زین همه اقلام گرفت

 

هر که یک روسری از اهل حرم غارت کرد

قد وزن سر عباس من انعام گرفت

 

ما گرسنه جلوی جمع نشستیم و یزید

سر دق دادن ما مجلس اطعام گرفت

 

خواست آزار دهد ، برد سر بابا را

یک به یک روبروی دیده ی ایتام گرفت

 

چشم نامحرم و اظهار کنیزی که گذشت

کار با ظرف می و چوب، سرانجام گرفت

 

خیزران خواست بگیرد جلوی قرآن را

قیصر روم ولی مسلک اسلام گرفت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۱۰:۰۴
ad min