شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اشعار یدالله گودرزی» ثبت شده است

 

اول از خوبی ، خطابم می کند
بعد با یک “نه ” جوابم می کند !

جُرعه جُرعه جُرعه می بخشد به من
مست می سازَد ، شرابم می کند

خشت خشتِ جان من در دستِ اوست
زیرِ پای خود خرابم می کند

قطره ، قطره ،آبرویم می بَرَد
از خجالت گاه آبم می کند

تا که گیسو می سپارَد دستِ باد
مو به مو دارد عذابم می کند

پرسشی همواره در ذهن ِ من است
می رود یا کامیابم می کند؟!

کاش می دانستم این حوّاصفت
داخلِ آدم حسابم می کند !

باغبانِ کاشیِ روح ِ من است !
می بَرَد قمصر ، گلابم می کند

شب ، حضورِ مبهمِ گیسوی اوست
بر مدارِ شب، شهابم می کند

عاقبت با تابشِ چشمانِ خویش
ذرّه ، ذرّه، آفتابم می کند !

یدالله گودرزی(شهاب)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۱:۱۷
ad min


این کیست این بیکرانه؟ این مرد تنهای تنها

می آید از سمت ابهام، می آید از سمت رؤیا



یک کوفه غربت به دوشش، یک بافه محنت به دستش

بر شانه های ستبرش، زخم خیانت شکوفا



در لحظه های عبادت، پروانه های قنوتش

پر می گرفتند آرام، تا آن سوی آسمانها



می رفت سوی یتیمان، با دستهای پر از نان

در چشمهای زلالش، بی تابی شرم پیدا



آیینه آسمان بود، تصویری از کهکشان بود

آن بی نشان مثل صحرا، آن بیکران مثل دریا



عقل از تحیر زمین خورد، منطق به بنبست برخورد

شب پیش چشمانش افسرد، او کیست آیا؟ خدایا



هرگز کسی در دو عالم، در این جهان پر از غم

این گونه چون او نبوده است، تنهای تنهای تنها



یداللّه گودرزی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۱:۰۰
ad min

خوشم می آید از شبهای پاییز
که می بارد درآن بارانِ یکریز!


خوشم می آید از آن گفتگوها
هوای گم شدن در جستجوها


هوای مهربانِ مهرماهی
سبک تر از هوای صبحگاهی


هوای ابریِ آبانِ آبی
شبیه ِ رنگ نارنج و گلابی!


ببین! آواره ی یک جای دنجم
اسیر گندم و بوی برنجم


غمِ پاییز در شعرم نهان است
که می گویند فصل ِ شاعران است


فدای چشمهای صادقِ تو
دل من کَم کَمَک شد عاشقِ تو!


دلم ابری ست ای روحِ بهاران
نیازِ مُبرمی دارم به با را ن !


یدالله گودرزی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۳:۳۳
ad min


سلامی برتو ای زیبای خوبم

تو ای عشق بزرگ بی غروبم



تو قلب واقعیت را شکستی

تواز افسانه و اسطوره هستی



اگرچه گوییا قلبت ز سنگ است

دل من از برایت تنگ تنگ است



دراین آیینه ی دودی کجایی؟

بگو صبح به این زودی کجایی؟!



اگر از دوری تو در عذابم

کمی بگذار با یادت بخوابم



مرا با اشکها جا می گذاری

مرا تنهای تنها می گذاری!



اگر سر می کنم با گریه وتب

تورا کم دارم اینجا مثل هرشب…!

 

یدالله گودرزی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۳:۲۰
ad min