شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر جدید» ثبت شده است

رسیده ام به خدایـی کــه اقتباسی نیست

شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست

خدا کســــی است کـــه باید بــــه دیدنش بروی

خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست

به عیب پوشی و بخشایش خدا سوگند

خطا نکردن ما غیـــــر ناسپاسی نیست

به فکر هیـچ کسی جز خودت مباش ای دل

که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست

دل از سیاست اهل ریـــا بکن، خود باش

هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست

فاضل نظری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۳:۲۹
ad min

کارش امشب به من افتاده صدایم زده است

کمکم کن بـــــروم جــــاده صدایـم زده است

آی بانـــــو! کهــــر سوختـــــه‌ام را یله کن

دشت - این مادر آزاده - صدایم زده است

بــه سفر می‌روم آری نکند دیـــر کنم

کودکی‌هایم از آباده صدایم زده است

خان - خداوند بیامرزدش - از آن سر ایل

باز هم پیک فرستاده صدایــم زده است

کـــوچ هنگام ی تلخی ست خدایا! نکند

مادرم دل به سفر داده صدایم زده است

محمد حسین نجفی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۳:۲۲
ad min

در فصل بارش سنگ همچو ایینه بمان

بر جان دشت تشنه بنویس از عطر بهاران

در انتظار فردا شب را سحر کن

با کوله باری از نور از شب گذر کن

سر مست و عاشقانه در خود نظر کن

بشکن در قفس را از تن رها شو

درمان درد دردمندان را دوا شو

از خود دمی بیرون آ

محو خدا شو

خورشیدی در جان تو پنهان است

دریا از یاد تو پریشان است

عاشق شو زیرا عاشق انسان است

خورشیدی در جان تو پنهان است

دریا از یاد تو پریشان است

عاشق شو زیرا عاشق انسان است

دنیا در چشم عاشق نفسی است

بی عشق عالم قفسی است

ازاد از بند و دام قفس شو

با عشق همنفس شو

در انتظار فردا شب را سحر کن

با کوله باری از نور از شب گذر کن

سر مست و عاشقانه در خود نظر کن

بشکن در قفس را از تن رها شو

درمان درد دردمندان را دوا شو

از خود دمی بیرون آ

محو خدا شو

خورشیدی در جان تو پنهان است

دریا از یاد تو پریشان است

عاشق شو زیرا عاشق انسان است

 

خواننده : سالار عقیلی

شاعر : عبدالجواد موسوی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۳:۲۰
ad min

با من بگو که همرهِ من پیر می شوی
یا آنکه بینِ راه، ز من سیر می شوی؟!

ای ماهِ دوردستِ من، ای ماهیِ گُریز!
کی در میانِ بِرکه به زنجیر می شوی؟!

چون چکه ای ز نور، درآیینه می چِکی
آنگاه مثلِ آینه تکثیر می شوی

رویای صادقی که سرانجام می رسی
یک خوابِ عاشقانه که تعبیر می شوی

چین می خورَد نگاهِ غم انگیزِ آینه
وقتی ز دستِ آینه دلگیر می شوی

می روید ازکویرِگلویم، گُلی کبود
وقتی شبیهِ بُغض، گلوگیر می شوی !

دست ازفریب وفاصله بردار، خوبِ من !
داری برای خوب شُدن دیر می شوی..!

دکتر یدالله گودرزی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۳:۱۸
ad min

افتاده ام با سر به قعر ناجوانمردی

خون می‌خورم از پنج دل باشد که برگردی

باشد که برگردی و برق خنجرم باشی

چون رخت بادآورده بخت پیکرم باشی

باشد که برگردی و چون کابوس پی درپی

نذر شب بی مهر و ماه بسترم باشی

برگردی و خواب جهانم را بشورانی

آشفته خوان حال از بد بدترم باشی

هرروز دخترخوانده‌ی  رنج بلند من

هر نیمه شب هم آستان و همبرم باشی

خون می‌خورم شاید تو برگردی و برگردم

خون می‌خورم باشد که شعر آخرم باشی...

 

علی اکبر یاغی تبار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۳:۱۵
ad min

 

در سرزمیــن من زنـــی از جنـــس آه نیست

این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست

این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق

دیگر دلــــی بــرای سفـــــر رو بــــه راه نیست

راندند مـــــردم از دل پرکینه ، عشـــــق را

گفتند : جای مست در این خانقاه نیست

دنیا بدون عشق چـــه دنیای مضحکـــی ست

شطرنج مسخره ست زمانی که شاه نیست

زن یک پرنده است کــــه در عصـــر احتمال

گاهی میان پنجره ها هست و گاه نیست

افسرده می شوی اگر ای دوست حس کنی

جـــز میله های سرد قفس تکیه گــاه نیست

در عشق آن که یکسره دل باخت ، برده است

در این قمــــار صحبتــــی از اشتبـــــاه نیست

فردا کـــــه گسترند ، ترازوی داد را

آنجا که کوه بیشتر از پرکاه نیست،

سودابـــه رو سپید و سیـــاووش رو سفید

در رستخیز عشق کسی رو سیاه نیست

 

علیرضا بدیع

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۸:۳۰
ad min

پروانـه هـا در پیـله دنیـارا نـمی فهمند
تـقـویـم هـا روز  مبـا دارا نـمی فهمند

دریا بـرای  مـردم  صحرا نشیـن دریـاست
ساحـل نشینـان قـدر دریـا را نمی فهمند

مثل همـه مـا هـم خیـال زندگـی داریـم
امـا نـمی دانـم چـرا مـا را نـمی فـهمند

هـر روز سـیبـی در مسیـر آب  می آیـد
دیگـر نیـا این شـهر معـنا را  نمی فهمند
 
این مردمان  مانـند اهـل کوفـه می مانند
انـدازۀ یـک چـاه مـولا  را نـمی فـهمند
 
اینجا سه سال پیـش دست دارمـان دادند
این قوم درد اینجاست اینجا را نمی فهمند

فرسنگ ها از قیـل وقـال عاشـقی دورند
هنـد و سمـرقنـد و بـخارا را نمی فهمند

چاقـو به دسـت مـردم  هشیـار افـتاده
دیـدار یوسـف بـا زلیخـا را نمی فهمند

از روز  اول بـا تـو در پـرواز دانـستـم
پروانه ها در پیله دنیا را نمی فهمند

 

فرامرز عرب عامری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۸:۲۵
ad min

نگاه کن که شبی وقتِ خواب، خواهم مُرد
غریب و بی کس و با اضطراب، خواهم مرد

سوأل های زیادی است در سَرَم، اما
شبیه متهمی، بی جواب، خواهم مرد

و بعد مثل غزل های نیمه کاره ی خود
و در برابرِ مُشتی عذاب، خواهم مرد

شبیه مرگ پلنگی به زیر مهتاب و
شبیه رقصِ تنی رو طناب، خواهم مرد

شبیه حضرت آدم، چقدر تنهایم!!
بدونِ حُور و بهشت و ثواب، خواهم مرد

غروب لحظه ی خوبی برای مُردن نیست
میانِ خَلقِ دو تا بیتِ ناب، خواهم مرد

تمام ثانیه ها را شمرده ام تا مرگ...
برای کُشتن خود، بی خشاب، خواهم مرد

همیشه مصرع آخِر، هوا کمی سرد است
شبیه کوه یخی، رویِ آب، خواهم مرد

اگرچه آخِر این داستان، غم انگیز است
دُرُست مثل خودم، بی نقاب، خواهم مرد

 

امیر وحیدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۶:۵۰
ad min

 

هنــــوز شـوکّه و گیجـــم ، از اتفّـاقــی که ...

و زل زدم بــه خیــالت ، در این اتــاقـــی که ...

نشسـته ام و هـــوایـــم عجیــب طوفانیـست

و پـای بـــی رمقـــــم روی باتـلاقــــــی که ...

دلم شبــیـه کبـــابیســت ، لای یـــک تـــوری

میـــــان آتــش آمـــــاده ی اجــــاقــی کـه ...

تمــــام سینـــه ی مـن را غــم تـو میخــواهـد

بـرای صیغــــه ی دائــم ، و با صــداقی که ...

بــــدون حــــقّ جــــوابـــی بــرای نـــه گفتــن

نشسته غصّـه در اینجا ، چو مرد چاقی که ...

و هست حضـــرت دلتنگــی ات به مهمـــانی

پـر از غــرور و توقّــع ، چـــو باجنـــاقــی که ...

یواشکی چو میــآیم به کوچــه تان هــر شـب

شـــدم چو ســارق بـدبخـــت قالپــاقی که...

 

جواد مزنگی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۳:۳۸
ad min

خوشم می آید از شبهای پاییز
که می بارد درآن بارانِ یکریز!


خوشم می آید از آن گفتگوها
هوای گم شدن در جستجوها


هوای مهربانِ مهرماهی
سبک تر از هوای صبحگاهی


هوای ابریِ آبانِ آبی
شبیه ِ رنگ نارنج و گلابی!


ببین! آواره ی یک جای دنجم
اسیر گندم و بوی برنجم


غمِ پاییز در شعرم نهان است
که می گویند فصل ِ شاعران است


فدای چشمهای صادقِ تو
دل من کَم کَمَک شد عاشقِ تو!


دلم ابری ست ای روحِ بهاران
نیازِ مُبرمی دارم به با را ن !


یدالله گودرزی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۳:۳۳
ad min