شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

آن را برای بچـــه های لاغـــر آورد/ مریم اریان

دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۳۶ ب.ظ

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

آن را برای بچـــه های لاغـــر آورد

مــــادر بــرای بار پنجـــم درد کرد و

رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد

گفتند دختر نان خور است و با خودش گفت

ای کــــاش می شد یک شکـم نان آور آورد!

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد

آن را برای بچــــه های لاغـــر آورد

تنگ غروب آمد پدر ؛با سنگ در زد

یک عده را مهمــان برای مادر آورد

مردی غریبه با زنانی چادری که

مهمان ما بودند را پشت در آورد

مرد غریبـــه چـــای خورد و مهربان شد

هی رفت و آمد؛ هدیه ای آخر سر آورد

من بچـــه بودم وقت بازی کردنــم بود

جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟

دست مرا محکم گرفت و با خودش برد

دیدم کــه بابا کــم ،نه از کـم کمتر آورد

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد

آن را بــــرای بچـــه های دیگر آورد

مادر برای بار دیگــر درد کرد و

رفت و نیامد باز اما دختر آورد

 مریم اریان


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی