شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اشعار وحشی بافقی» ثبت شده است

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟

سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی؟

***

دل نیست  کبوتر  که چو برخاست نشنید

از  گوشه  بامی که پـــریدیم ، پـــــریدیم

***

در میان اشک شادی گم شدم روز وصال

این چنین روزی که دیدم‌خویش را گم می‌کنم

***

بکش و بسوز و بگذر، منگر به اینکه عاشق

به جز اینکه مهر ورزد، گنهی دگر ندارد

***

پر است شهر ز ناز بتان نیاز کم است 

مکن چنان که شوم از تو بی نیاز مکن

***

چه غصه ها که نخوردم ز آشنایی تو

خدا تو را به کسی یارب آشنا نکند

***

خوش آن غرور که وام دو صد جواب سلام

به یک کرشمه ابرو ادا تواند کرد

***

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست

***

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

 

وحشی بافقی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۳
ad min

دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد

من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

 

من و زخم تیزدستی که زد آنچنان به تیغم

که سرم فتاده در خاک و تنم خبر ندارد

 

همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم

چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد

 

ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان

همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد

 

به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده

به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد

 

بکش و بسوز و بگذر منگر به اینکه عاشق

بجز اینکه مهر ورزد گنهی دگر ندارد

 

می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن

که شراب ناامیدی غم دردسر ندارد

 
وحشی بافقی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۳:۳۵
ad min