شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی/وحشی بافقی

سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۵۳ ب.ظ

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟

سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی؟

***

دل نیست  کبوتر  که چو برخاست نشنید

از  گوشه  بامی که پـــریدیم ، پـــــریدیم

***

در میان اشک شادی گم شدم روز وصال

این چنین روزی که دیدم‌خویش را گم می‌کنم

***

بکش و بسوز و بگذر، منگر به اینکه عاشق

به جز اینکه مهر ورزد، گنهی دگر ندارد

***

پر است شهر ز ناز بتان نیاز کم است 

مکن چنان که شوم از تو بی نیاز مکن

***

چه غصه ها که نخوردم ز آشنایی تو

خدا تو را به کسی یارب آشنا نکند

***

خوش آن غرور که وام دو صد جواب سلام

به یک کرشمه ابرو ادا تواند کرد

***

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست

***

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

 

وحشی بافقی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی