شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

شعر عاشقانه ,گنجینه شعر,اشعار مولانا

شعر مولانا,شعر سعدی,شعر جدید,شعر غزل,شعر غمگین,شعر مادر,شعر درسی,شعر رستم,شعر مجنون,شعرپاییز,شعر زمستان,اشعار سهراب سپهری,مولانا,اشعار فریدون مشیری

جان در پیِ درآمدن این لب کجاست پس/مجید معارف وند

چهارشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۴۲ ب.ظ

برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار

مجید معارف وند,شعرمجید معارف وند ,مجید معارف وند






دارد به نیم می رسد این شب، کجاست پس؟

جان در پیِ درآمدن این لب کجاست پس؟

 

سرمایِ دی گرفته تن و خانه یِ مرا

خشکم زده است، شعله ای از تب کجاست پس؟

 

من گشته ام تمامِ جهان را و راه ها

بن بست بوده اند مرتّب، کجاست پس؟

 

کهنه کتابِ زندگی ام شد ورق ورق

یک لب برایِ خواندنِ مطلب، کجاست پس؟

 

از استخوان دوباره تراشیده ام قلم

خون در رگم که نیست، مرکّب کجاست پس؟

 

راهِ مرا به چوبِ فلک کرده ای عوض

برگشته ام به حلقه یِ مکتب، کجاست پس؟

 

یک چایِ تلخِ عاشقیِ تازه رویِ میز

شیرین شوکرانِ لبالب کجاست پس؟

 

جز عشق نیست در وصیت نامه ام، فقط...

نه! بگذریم، پیکِ مقرّب کجاست پس؟



من گوش بوده ام همه تن خنده را ولی

یک شانه وقفِ گریه مخاطب کجاست پس؟

 

 

مجید معارف وند




برچسب ها:شعر زیبا,شعر خواندنی,شعر کهن,شعر 95,شعربزرگان,شعر جدید,اشعار

مجید معارف وند,شعرمجید معارف وند ,مجید معارف وند

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۱۹
ad min

نظرات  (۲)

سلوم.وب خوبی داری☺خوشحال میشم ب وب منم سربزنی!!☺

بخوان 
ای قناری ترین پرنده ! 
در هجومِ حنجره های ناروا
ای صدای شفاف
در هزارتوهای مکنده ی تاریک

می شنومَت
ازپشت آوازهای معطر
ازپشت فریادهای بی صدا
ازپشت پروازهای پرپر

می گذری درباد
می گذری با باد
با پیراهنی از ابر
و شالی از رنگین کمان
و در تلاقی نگاههایت
آذرخش و باران آفریده می شوند
ای مسیح کوچک ! 
هنگام که در گلهای شیپوری می دمی
ومرا و همگان را بر می انگیزانی
هیچ می دانی
  در کدامین سمتِ این شبِ تلخ
مر گ را باید زیست
و زیستن را گریست؟!

ای درخت ترین سبز 
در عبور سالهای خاکستر !
گیسوانت را می تکانی
و ستارگان از میلِ شکوهمندِ سقوط سرشار می شوند
شب مشبک می شود
ماه بر می آید
و تو می شکفی در همه چیز

دوست دارمت ای غریبه ی ناچار
در سیاره سرگردانی
بی تو در این عصر عسرت و حسرت
زندگی- این خسارت مداوم را –
به که پناه می آورم؟!
حضورت جبران این خسران بزرگ  است

بمان ! 
ای دریا ترین اندوه
 و ای دماوندترین کوه !

 

دکتر یداله گودرزی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی